تبليغاتX
محمد طلا - مرد شمشیری
امروز رفت مدرسه. فردا هم میره؟

پنجشنبه عصر بهش گفتم اگه میخوای از اتاقت بیای بیرون باید مرتبش کنی و از این به بعد سلام کنی به همه(باباش خیلی رو ای ساله حساسه و محمد هم خیلی کم سلام میکنه) و به حرف گوش بدی.

اول به بازی گذروند اما شب دیگه مرتب کرد و کمی هم غر غر کرد که کمرم درد گرفت و اینا. اما تقریبا همه اسباب بازیا رو جمع کرد.

مامانم هم تو تلفن کلی بهم گفت نباید اعصاب خودت رو خرد کنی، به خاطر تو راهیت. منم تصمیم گرفتم دیگه داد نزنم و بی خیال بشم.

جمعه ناهار رفتیم پارک و بعد هم رفتیم خونه داییم و با پسر داییم که هم سن خودشه بازی کرد.

شب ساعت ۸ رفتیم برای خواب. ساعت ۱۰ دیگه خواب رفت.

امروز صبح ساعت ۶ صداش کردم. ۶:۵، ۶:۱۰، ۶:۱۵ هم صداش کردم. بعد هم باباش چند باری صداش کرد. تلویزیون رو روشن کرده بودم. ساعت ۶:۳۰ یواش یواش از تختش بیرون اومد و اومد نشست تو هال، جلوی تلویزیون. چند دقیقه بعد رفت عینکش رو آورد. صبحانه آوردیم و من و باباش شروع به خوردن کردیم. براش دو تا لقمه نون پنیر درست کردم. برداشت و خورد. ۶:۴۵ بهش گفتم لباسات رو بنده. رفت آوردشون(بند سیار داخل خونه بود.) و یواش یواش شروع کرد به پوشیدن. حواسش به تلویزیون بود. میتونم بگم به جز دو بار که باباش بهش گفت زودتر و عجله کن ، هیچ عجله ای نکردیم بهش. بهش گفتم اگه میخوای دسشویی برو بعد شلوار بپوش. گفت نه. اصلا اصرارش نکردم. چند دقیقه بعد دیدم پاشد رفت دسشویی و خیلی زود هم اومد بیرون و سریع دستاش رو شست و اومد شلوارش رو پوشید. این فرآیند وقتی قبل از خوردن صبحانه باشه بسیااااار با کندی انجام میشه. ساعت ۷ تقریبا آماده بود. رف دم در دید سرویس نیومده . اومد شیرش رو خورد. پنجشنبه که سرویس اومد و محمد باهاش رفت، باباامین به راننده گفت برا شنبه خودم تماس میگیرم باهاتون. ما هم دیدیم نیومد، محمد با باباش رفت مدرسه. ساعت ۷:۲۰ زنگ درو زدن. باز کردم دیدم راننده سرویسشونه. میگه ماشین خراب شد. من آژانس گرفتم اومدم دنبال بچه ها. گفتم محمد رو باباش برد. اونم سریع رفت که به بقیه بچه ها برسه. واقعا برای این مسئولیت پذیری راننده سرویسشون خدا رو شکر میکنم.

اینم از جریان ما. امروزم زنگ زدم یکی دیگه از مراکز مشاوره آموزش و پرورش. احتمالا تو همین هفته یه وقتی بهم میدن که برم. شماره منو گرفت که اگه مراجعه کننده ای نیومد به من زنگ بزنه و من برم. 

میدونم برا بیدار شدن محمد باید خیلی زمان در نظر بگیرم. مثل امروز که نیم ساعت طول کشید تا از تختش بلند شد، اما همیشه نمیشه این کارو کرد. اگه مثل ۵شنبه من نیم ساعت دیر بیدار شدم، نباید بره مدرسه؟؟؟؟ اصلا این پسر من معنی سریع رو نمیفهمه. شایدم لج با من و باباشه، بس که ما بدو بدو میکنیم. چیزی که اوایل زندگی برای خود من هم خیلی اعصاب خوردی بود. محمد هم کاملا برعکس خیلی آروم و آهسته است. حتی شمرده حرف میزنه. از صدای بلند بدش میاد.

یه چیز دیگه هم از مدرسه بگم: صبح به معلمش اس ام اس دادم لطفا از محمد بپرسید چرا ۵شنبه نیومد مدرسه. میخوام بدونم خوابش میومده یا دلیل دیگه ای داره. هنوز سند نشده بود، جواب داد که باشه چشم. انقد این پیگیری معلمش رو دوست دارم که نگو. سرویسش رو هم گفتم. واقعا خدا رو از ته دل شکر میگم برا این مدرسه. و میدونم همه اینا از مسئولیت پذیری مدیرشونه.سه شنبه مدیرشون زنگ زده برا احوالپرسی محمد که ۱۰ روزه نیومده مدرسه. خدایا شکرت.

یه چیز دیگه یکی از دلایل نرفتن محمد شاید همین بیماری باشه، هم داروها و بی حالی بعد از مریضی و هم خود ده روز مدرسه نرفتن، تنبلش کرده باشه.

شایدم چهارشنبه که رفته دیده خیلی عقب افتاده از بچه ها و همین باعث شده دلش نخواد بره.

شایدم با راننده سرویسش مشکل داره و وقتی صبح بهش میگیم پاشو الان آقای عمرانی میاد، دوست نداره بره.

همه این شایدا احتمالشون خیلی کمه. هم معلمش میگه از همه باهوش تره و زود یاد میگیره درسو. هم کلی از راننده سرویس تعریف میکنه. اما به هر حال اینا هم احتمالاتی هستن که باید بررسی کنم.

نویسنده: محمد و مامان

تولدی که کنسل شد.

میخواستیم پنجشنبه آینده برا محمد جشن تولد بگیریم. بچه های فامیل و دوستای وبلاگی رو هم دعوت کنیم. اسما رو که نوشتم حدود ۱۰۰ تا مامان و بچه میشدن. امـــا انقدر این چند روز اذیت کرده و اعصاب من و باباشو به هم ریخته که کاملا منصرف شدیم.

امروز زنگ زدم مشاوره آموزش و پرورش اولین وقتی که داشت سه شنبه ۲۶ آبان بود. وقت گرفتم اما باید زودتر یه جایی رو پیدا کنم.

امروز محمد صبح بلند نشد و مدرسه نرفت. الان تو اتاقشه و داره بازی میکنه. اجازه بیرون اومدن از اتاق نداره. فقط یه بار اومد برای دسشویی رفتن. بهش گفتم تا ظهر نمیشه بیاد بیرون. آب و غذا هم همون ظهر. هر از چند گاهی هم میاد دم اتاقش و یه چیزی که با ساختنی های مختلفش ساخته رو نشونم میده، اصلا بهش توجه نمیکنم و جوابش رو نمیدم.

نمیدونم چه کار باید بکنم. حسابی کلافه شدیم از این تنبل بازیاش.

دیروز ظهر اومد کنارم خوابید. ساعت۴:۳۰ بیدارش کردم برا کلاس زبان. اول به آرومی، بعد با داد و بیداد، تهدید که دیگه نمیبرمت کلاس زبان راضی نشد از جاش بلند شه.امین قرار نبود بیاد دنبالمون اما براش جور شد و زنگ زد گفت آماده ش کن دارم میام. به زورشلوار بیرون تنش کردم. امین اومد و محمد حاضر نشد بره. بهش گفتم امروز کلاس نری، دیگه نمیبرمت کلاس زبان. امین که رفت بهش گفتم حیفه برا یه بدخلقی بعد از خواب کلاس زبانتو از دست بدی. پاشد جوراباشو پوشید، به باباش زنگ زدم برگشت و بردیمش. ۲۰ دقیقه دیر رسید به کلاس. وقتی رفتم دنبالش با معلمش صحبت کردم، تازه اومده این خانمه. کلی از باهوش بودنش تعریف کرد. بهش گفتم اما خیلی به سختی آماده میشه که بیاد، گفت یه کمی تنبله.

با این پسر باهوش تنبل که هر کاری دلش میخواد میکنه و اصلا به حرف ما گوش نمیده چه کار کنم؟

معده م داغون شده، بس که عصبی میشم و داد میکشم.

نویسنده: محمد و مامان

حرف حساب
- مامان میدونی حرف حساب یعنی چی؟ یعنی حرفی که میشه حسابش کرد تو حرفای خوب.

نویسنده: محمد و مامان

جلوی چشم
محمد با سعید (پسرعمه ش) رفته بودن پایین بازی کنن. چند دقیقه بعد دیدم هیچ صدایی نمیاد. رفتم تو بالکن ندیدمشون. زنگ زدم از عمه پرسیدم خونه شمان؟ گفتن نه.

چند دقیقه بعد محمد و سعید اومدن بالا:

- بازیتون تموم شد؟

- نه. اومدم بالا که نگران نشی. جلوی چشم باشم. ما تو بالکن بالا بازی می کنیم. بدون که ما بالاییم. نیازی نیست نگران بشی.

قربونت برم من که انقد به فکر منی.(تو دنیای واقعی که نمیذاری بوست کنم. اینجا برات بوس میذارم.)

نویسنده: محمد و مامان

فرعی
شبکه تهران(به برکت ماهواره استانی) در حال پخش کارتون پوکویو بود.

مامان: پوکویو مهم ترین شخصیت کارتونه.

محمد(بین شوخی و لج) : نخیرم. فرعی ترین شخصیتشه.

- چی چی ترین؟

- فرعی. فرعی. فرعی. فرعی ترین.

- یعنی چی اون وقت؟

- یعنی اصلی نیست.

۸۸/۷/۱۵

نویسنده: محمد و مامان

وبلاگ های برتر
نمیگم به ما رای بدینا!

فقط خواستم اطلاع رسانی کنم برا شرکت در نظرسنجی وبلاگ های برتر

نویسنده: محمد و مامان

خودم بیدار شدم.

امروز محمد برای دومین بار در طول این ده روزی که میره مدرسه، خودش بیدار شد. من بعد از نماز خواب بودم و داشتم خواب میدیدم که محمد بیدار شده و دارم بهش میگم برو شیر و کاکائو و سینی رو بیار، تا من هم بلند شم و بیام. بعد که باباامین صدام کرد و گفت محمد بیدار شده و نشسته تو هال تعجب کردم.

اینم عکس پسرم در حال خوردن صبحانه
گل من

نون و پنیر و صبحانه معمول رو نمیخوره. دیروز هم براش خامه آماده کردم که خورد اما وقتی رفت و خودم خوردم دیدم چقد بدمزه تر از قبل شدن این خامه ها. امروز دیگه ندادم بهش. براش سیب زمینی درست کردم، یه حالتی بین سرخ شده و پخته. آخه یه کم حالت سرماخوردگی داره.

 بعدا اضافه شد: بار اولی که خودش بیدار شد با هیجان گفت می خواستم غافلگیرتون کنم.

نویسنده: محمد و مامان

کی دیده؟
کی امروز- شنبه ۱۸ مهر-  برنامه عمو پورنگ رو دیده؟

نویسنده: محمد و مامان

کودکانه عمو پورنگ

عمو پورنگ وبلاگی در وردپرس دارند به نام عمو پورنگ که در آن به خاطرات خودش می‌پردازه. در این وبلاگ بخش جالبی هست به نام کودکانه که وبلاگ بچه‌ها رو معرفی کرده. در واقع یه گوگل ریدر اختصاصی هست که در دسترس همگان قرار گرفته و عمو پورنگ مطالب وبلاگ‌ها رو گزینش می‌کنه و در دید عموم قرار میده.

از لطفش ممنونم که وبلاگ محمد رو تو این لیست قرار داده.

یه سر بهش بزنید، جالبه.

نویسنده: محمد و مامان

اینترچنج!
چند وقتیه که بازی محمد و بچه های همسایه تو بالکن شده، کلاس زبان بازی!

دیروز بعد از بازی اومد و گفت:

من معلم کلاس زیان بودم. معلم اینترچیمز. میدونی چرا؟ چون مهدی بعد از لتس گو میره اینترچیمز. هانیه مدیر بود. خانم مدیر بود.(مدیر زبانکده خودش مَرده. برا همین تاکید داشت که هانیه خانم مدیر بود.) سعید هم کمک معلم بود.(ای یکی به خاطر اینه که معلم مدرسه شون یه کمک داره!) به بچه ها درس میدادم.(منظور همون عروسکا هستن!)

البته من بعد بهش تذکر دادم که اینترچمیز نیست و اینترچنجه!

نویسنده: محمد و مامان

درباره من
من 19 آبان 1382 ساعت 13:45 اومدم تو این دنیا!!!
من -مامان محمد- این وبلاگ رو برای پسر گلم ساختم تا هر چی دوست داره بنویسه.
جمله های قرمز (یا زرد) رو خودش گفته و من کلیدها رو نشونش دادم و تایپ کرده.جمله های صورتی رو گفته و من نوشتم.جمله های بنفش رو هم من بدون اجازش نوشتم.
نظرات دیگران خیلی خوشحالش می کنه!!
لطف کنید توی نظرات محمد رو مخاطب قرار بدید که من عینا براش بخونم.!!!
ممنونیم که سر زدین!
********
این قالب رو من تو اولین روزای سال 1388 با استفاده از عکسا و نقاشی های محمد درست کردم و به عنوان یه عیدی مجازی به پسر گلم هدیه میدم.




موضوعات وبلاگ
اختراعات من
کارهای خوب من
شیرین زبونی های من
گذشته ها
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
کتاب کودک
اسمایلی های من
کودکانه عمو پورنگ
دایی علیرضا
آجی معصومه- دخترعمو
هانیه جون- دخترعمو
سالار و مامانش
آقا مهدی
هایکو
بلاچه-پرنیان
به خاطر خودم میگی؟-حسین
دل آرام
سارا
آرش
ماهان و نیکان
ایلیا
دیبا و پرند
سایت کودک
ریحانه
امیرعلی
آرین
علیرضا
تینا و سینا
نوید
ماه تی تی- سارا و علی
پویان
ایلیا-حس قشنگ مادری
روبین
باران
پگاه و پارسا
کیان و کیارش
هیراد
کیارش و کسری
پگاه ، پویا و پایا
کیانا و رایان
ستایش
نسیم
مهدیار
جمعمون جمعه- دایی بهنام
ليست وبلاگ‌های به روز شده
مانا و مانیا
عرشیا
زهرا
امیرمهدی
امیرحسین
پارسا و پریسا
محمدمهدی
آراد
ستایش
عسل
تندیس
کامیار
ایلیا- ماهی کوچولو
ایلیا-یادداشتهایی برای پسرم
آئین
کیارش
ارشیا
فاطمه سادات
مهدیار ِ مامان ثمانه
آندیا عسلی
نیما-شیرپسر
وندا و هانا
ثنا
مانی
باران
امیر و آذین
نورا
آراد2
شکلکهای کوچولو،برای وبلاگ کوچولوها
رادین
آرش
**ابوالفضل و زینب**
نی نی سایت
فاطمه سادات خانم
شایا و آنیتا
میثم
محمدامین
امیرمحمد
زهراسادات
صدرا
دنیا و دانیال
آراد3
محمدعلی
امیرحسین2
فاطمه و سارا
محمد-بهارنارنج
ارشیای مامان هاله
سپهر ِ مامان اعظم
نازنین فاطمه
آریا
حسام الدین
سارا و محمد
دوستان خوزستانی
آرین
موژان
آرتیمان
آیلین
امیرعباس
ایلیا
فرشته های مهربون
رضا
کیارش
ارغوان
محمدمهدی
سپهر
نوید
نیکان
یونا
امکانات

  RSS  

این قالب توسط زهراسادات نوری،مامان سید محمد با استفاده از تصاویر و نقاشی های محمد طراحی شده است.