تبليغاتX
محمد طلا - مرد شمشیری
Lilypie 5th Birthday PicLilypie 5th Birthday Ticker
محمد طلا - مرد شمشیری
من 19 آبان 1382 ساعت 13:45 اومدم تو این دنیا!!!
 
صبح زود
نمیدونم صبحا با محمد چه کار کنم که به موقع بیدار شه؟ شایدم نمیدونم شبا باهاش چه کار کنم که زود بخوابه؟

چند روزیه صبحا با دعوا و جیغ و داد و گریه مراسم  بیداری و دستشویی و صبحانه و لباس پوشیدن و مهد رفتن اجرا میشه. امروز هم که اصلا نرفت و تا همین الان خواب بود. کلاس نقاشی و ژیمناستیکش رو از دست داد.

زنداییم(دختر عمه م، مامان یوسف که یه سال از محمد بزرگتره) پارسال یوسف رو نفرستاد مهد با این استدلال که از سال دیگه باید بره پیش دبستانی و مدرسه و دانشگاه و سر کار و.... خلاصه دیگه تا آخر عمرش نمیتونه صبحا هرقدر دلش خواست بخوابه و باید صبح زود بیدار شه. حداقل امسال رو بمونه توی خونه و راحت بخوابه.

نمیدونم من دارم ظلم می کنم به محمد که میگم هر روز ساعت ۸ صبح بیدار شه که ۸:۳۰ بره مهد و به کلاسش برسه؟ زودتر بیدار نمیشه و مجبوریم هی بهش بگیم محمد بدو، زودباش. محمد هم که سرعتش به صفر میل می کنه وقتی بهش بگی بدو که دیگه بدتر. یواش یواش کاراشو می کنه و من رو حرص میده.

چند روزی باباش بهش می گفت مسابقه هر کی زودتر آماده شد. سر این رقابت محمد رو بیدرا می کردم که برنده بشه. اما دیروز با وجودی که زود بیدار شد، کاراشو یواش یواش انجام داد. آخر سر هم وقتی امین  رفت پایین و سوار ماشین شد با گریه خودشو رسوند به باباش و رفت مهد. امروزم من حوصله منت کشی محمد رو نداشتم. بیدار شد ولی از جاش تکون نخورد و هر چی بهش گفتیم فایده نداشت و دوباره خوابید.

امین میگه من خیلی باهاش حرف میزنم و جر و بحث میکنم. میگه یه بار که بهش گفتی "اگه بلند نشی و صبحانه نخوری به کلاس نمیرسی" کافیه .امروز من به همین روش عمل کردم و نتیجه این شد که محمد آقا الان تو رختخوابش دراز کشیده .

واقعا من باید اصرار کنم که محمد بیدار بشه و بره به کلاس برسه یا بذارم بخوابه و راحت باشه؟؟؟؟

 
لینک نوشته
سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 ساعت 10:50 قبل از ظهر -- محمد و مامان 

نمایش شنل قرمزی

یک گروه نمایشی به کارگردانی آقای ناصر میاحی هر سال تابستان یه کار نمایشی کودک توی تالار آفتاب اهواز برگزار می کنن. نمایش امسال شنل قرمزی بود. دیروز با عموی محمد قرار بود بریم، با مامان یونا هم هماهنگ کردم و بابا و مامان یونا هم لطف کردن و برای یکشنبه برنامه شون روجور کردن. این شد که ما دیروز با یونا  و معصومه و هانیه رفتیم نمایش شنل قرمزی.

شنل قرمزی

محمد الان مهد کودکه، وقتی اومد براتون نمایش رو تعریف می کنه، یادتونه پارسال نمایش رو تعریف کرد براتون؟نمایش شهر لی لی پوت که شهریور ۸۶ رفته بودیم و کار همین گروه بود.  نمایش شاخک نقره ای هم دی ماه ۸۶ بود و رفته بودیم .

اون موقع ها دوربین دیجیتال خوب نداشتیم،الانم که داشتیم یه مشکلی پیش اومد و نشد با خودم ببرمش نمایش.این شد که عکسها با موبایلِ بدون فلاشِ خودمه و کیفیت خوبی نداره. یه چند تایی هم بابای محمد با موبایلش گرفته که اونا رو هنوز منتقل نکردم به کامپیوتر.

ووووووو

این هم عکس محمد و یونا

محمد و یونا

محمد و یونا

فکر می کنم عکسایی که بابای یونا گرفت خوب شده باشه. ایشالا اونا که گذاشتن تو وبلاگشون من هم لینک می دم

نیکان و مامانش هم با هماهنگی مامان یونا اومده بودن که چون دیرتر از ما  و یونا رسیدن، قبل از نمایش ندیدیمشون و بعد از نمایش یه کوچولو دیدیمش.البته من قبلا نیکان رو ندیده بودم. خیلی خوشحال شدم از پیدا کردن یه دوست وبلاگی هم استانی دیگه.
تا الان شدیم ۴ تا: محمد، نوید ، نیکان ،یونا (به ترتیب سن)

                                                                                                                                

بعدا اضافه شد،ساعت ۲ ظهر:
محمد از مهدکودک برگشته، لباسای بیرونش رو درآورده، لباسای خونه رو پوشیده و ستاره آبی لباس خونه پوشیدن رو گرفته، ناهارش رو خورده و الان میخواد بازی کامپیوتری بکنه، قبل از اون براتون از نمایش دیروز تعریف می کنه:

شنل قرمزی گل چیده بود برای مادربزرگش.مادرش شیرینیا رو پخته بود برای مادربزرگ شنل قرمزی.قصه گو داشت.بعدش شنل قرمزی گفته بود خاله قصه گو(به اون خانم قصه گو). مادرش گفته بود این شیرینیا رو ببره خونه ی مادربزرگش. مادربزرگش سرما خورده بود.بعدش شنل قرمزی به مامان و خاله قصه گو گفته بود میخوام برم خونه مادربزرگم که این شیرینیا رو بهش بدم که بخوره و حالش خوب بشه. گلا رو چید که بره خونه مادربزرگش و مادربزرگشو خوشحال کنه با این گلا.گرگه مادربزرگ شنل قرمزی رو باهاش خورد.بعدش اونا(قصه گو، مادرشنل قرمزی، گوزن، گنجشک و خرگوشو یه تعداد از بچه ها که خانم قصه گو دعوتشون کرد روی صحنه) بهش حمله کردن. بعدش شکمشو پاره کردن ولی الکیا. بعدش شعر خوندن.نمیدونم چه شعریبچه شعرو یادش نیست خب!

 

تو نمایش پیش  آجی معصومه نشستم. (به من میگه یکی جلوش بود و خوب نمیتونست ببینه. بهش می گم محمد بنویسم اینو؟ میگه نه. مردم خوششون نمیاد اینو بگم.از حالا تو فکر مَردُم؟؟؟؟)

و در آخر ابراز محبت محمد به خواننده های وبلاگش(مَردم)::

 

 

 
لینک نوشته
دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 ساعت 9:45 قبل از ظهر -- محمد و مامان 

نقاشی های محمد
امروز صبح ساعت ۵ با صدای محمد بیدار شدم، رفتم پیش گفت مامان حالم به هم خورده، دیدم بالش و تشک و بلوزش خیس شده، بردمش دستشویی و دست و صورتشو شستم، لباسشو عوض کردم ،  یه آب قند و نبات هم براش درست کردم و دادم یه ذرشو خورد و خوابید. این شد که من امروز نرفتم سر کار و دارم بعد از مدت ها چند تا عکس آپلود می کنم و میذارم اینجا:

عکس ها مال ۳۰/۴/۱۳۸۷ هستند:

محمد کنار نقاشی هاش روی دیوار
محمد روی میزش رفته که توی عکس نقاشی هاش هم بیفته. به سفارش مربی نقاشی برای تشویق  شدن محمد به نقاشی، با کلی ابراز ذوق و تعریف از کاراش اونا رو به دیوار چسبوندم.

محمد و هانیه
هانیه اومده بود خونه ما که محمد نقاشی اون روز رو یادش بده. آخه اون روز هانیه کلاس نقاشی نرفته بود!

نقاشی محمد
فنجان و زیرفنجانی پروانه ها که پروانه ها توش چایی میخورن یا شیر که قوی بشن.

نقاشی محمد
کیک تولد مامان و بادکنک

نقاشی محمد
بالن خالخالی

نقاشی محمد
حلزون ها. جلوییه پادشاهه، عقبیه هم یه سربازشه.

 

نقاشی محمد
کِشتی ایران

عنوان نقاشی ها و رنگ زمینه و متن اونا  رو خود محمد انتخاب کرده،این یعنی که الان حالش خوب ِخوبه خدا رو شکر و مدام داره صحبت می کنه.

علت بدحالی محمد این بود که دیشب چون خونه عمورضا بودیم، سر سفره شام به جای شام خوردن تو فکر بازی بود، بعد از شام هم انقدر با هانیه و معصومه بازی کردن و بالاپایین پریدن و با صدای بلند برای ما سوره های قرآن خوندن که همون دو لقمه که خورده بود هم بی اثر شد. عین وقتایی شد که بعد از ناهار چیزی نخورده باشه و عصر خواب رفته باشه تا فردا صبحش. منم دیگه میدونم اینجور وقتا چه کار باید بکنم. اول باید یه کم آب قند بدم بهش، بد هم کم کم غذاهای سبک و مقوی که معده ش عادت کنه.این جور وقتا نباید یهو آب یا غذای زیاد بخوره باید کم کم بخوره تا حالش خوب بشه و مثل الان غرغر کنه که "خسته شدم، زودتر کارتو تموم کن." که بشینه بازی کامپیوتری کنه.


 
لینک نوشته
دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 ساعت 11:32 قبل از ظهر -- محمد و مامان 

امان از این پسرا
امروز صبح قرار شد زن‌عمو محمد رو با بچه‌های خودش ببره مهد. هانیه اومد دنبال محمد دم در خونه ما. اصلا این آقا منو یادش رفت ، همون جوری که می‌گفت«هانیه دیشب تو پارک دیدی....» رفت که بره پایین و سوار ماشین بشه. نه خداحافظی نه چیزی. هنوز هیچی نشده تا یه دختر می‌بینه منو یادش می‌ره. بزرگ بشه چی میشه؟؟؟
همه پسرا همین مدلی هستند، نه؟ 
 
لینک نوشته
شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 8:10 قبل از ظهر -- محمد و مامان 

تابستون
سلااااام

بالاخره ما اینترنت جدید گرفتیم و برگشتیم.

جشن پایان دوره محمد دیدنی بود. انقد قشنگ سرود خوندن و مرتب و منظم ایستادن که نگو.

از اواسط خردادم کلاسای تابستونی شروع شدن، نقاشی، قرآن، ژیمناستیک. همه هم به انتخاب خودش. قرار بود کلاس موسیقی هم باشه که برگزار نشد و کلی حال من گرفته شد ، دلم میخواست بره کلاس بلز اما خب نشد.

کلاس نقاشی هم بد نیست ولی محمد زیاد حال و حوصله نقاشی کشیدن رو نداره.

ژیمناستیک هم حسابی خسته ش می کنه و همش میگه مامان امروز غلت از جلوی این مدلی یاد گرفتیم، غلت از جلوی اون مدلی یاد گرفتیم. تشک تختشو میاره تو پذیرایی و برای من اجرا می کنه. از سختی غلت از عقب هم شکایت میکنه. شما میدونید چی هست این غلت از عقب؟؟

خدا رو شکر، کلاس قرآن خیلی جذبش کرده. من خیلی نگران اولین کلاس قرآنش بودم. آموزشای مذهبی تو این سن خیلی مهم هستند و پایه همه اعتقادات آدم رو تشکیل میدن.این که بچه ها رو با مهربونی خدا آشنا کنیم نه با خشم خدا. این که شیطان رو به بچه معرفی نکنی تا بشه وسیله سلب مسئولیت اشتباهاتش. اینا خیلی برام مهمه. البته مدیر مهدشون هم همین طوره و خدا رو شکر مربی خیلی خوبی هم دارن و روش اشاره هم برای محمد خیلی جالب بوده. تو خونه هم به من یاد میده استاد محمد.  نمیدونم این خاصیت معلمی رو از کی گرفته.(نه که باباش معلم و استاد دانشگاه نیست و من دانشگاه درس نمیدم و بابای من استاد دانشگاه نیست و همه عمه هام اهل تدریس نیستند، نمیدونم به کی رفته) عین یه معلم برام تکرار میکنه. میگه خب مامان حالا با من بگو. حالا خودت بگو. یه بار دیگه. درست مثل یه معلم قدم قدم جلو میاد تا کامل یاد بگیرم من.تازه یه بار تو شرکت برا باباش کلاس نقاشی راه انداخته بود. آموزش نقاشی با نرم افزار paint.

 

 
لینک نوشته
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 ساعت 7:5 بعد از ظهر -- محمد و مامان 

جشن پایان سال مهدکودک
گل پسر ما حالش خوب خوب شده و حسابی تو فکر جشن پایان سال مهد کودکه. همش داره برامون "مادر من مادر من " می خونه. هفته پیش هم رفتیم و براش لباس گروه سرودشون رو خریدیم که پیراهن قرمز و کراوات زرد بود. شلوار دودی رو هم که داشت خودش. این پیراهن قرمز هم داستانی شد. یکی دو تا آدرس توی پاساژ کارگهی گرفته بودم از مهد که مادرای دیگه از اونجا خرید کرده بودند. اما من اصلا از اون مدل خوشم نیومد. آخر سر هم یه پیراهن چارخونه قرمز خریدیم که متفاوته با لباس بقیه بچه ها. اگه برسم این هفته بازم میرم بگردم اما اگرم نشد پسر متفاوت ما باز هم متفاوت خواهد بود.

جشن پنجشنبه است و محمد خیلی خوشحاله.

من معمولا روز معلم چیزی برای مربی های محمد نمیگیرم ولی روز جشن براشون هدیه می برم. نمیدونم امسال چی بخرم که هم زیاد گرون نباشه و هم خوشحالشون کنه. شما پیشنهادی ندارید؟؟

پنجشنبه گذشته یعنی ۱۹/۲/۱۳۸۷  تولد چهار سال و نیمگی محمد بود. از خاطره کیک خریدیم(کیکاش تموم شده بود، شیرینی خامه ای گرفتیم . به محمد هم گفتیم کیک تکه شده است! ) و بردیم خونه باباجون. با چهار تا و نصفی شمع یه جشن کوچولوی بدون کادو گرفتیم.  

اشتراک اینترنت خونه  تمام شده و نمی تونم زیاد بیام اینترنت تا اشتراک جدید بگیریم. خدمات پارس آنلاین تو منطقه ما افتضاحه و می خواهیم از یه جای دیگه اشتراک بگیریم. تا اون موقع گاهی با کارت اینترنت وصل میشم.

 
لینک نوشته
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 12:24 بعد از ظهر -- محمد و مامان 

آمپول و آنتی بیوتیک

در اثر این آلودگی هایی که با خاک از کشورهای همسایه میان محمد هم مریض شد. اونم چه مریضی‌ای. گوش درد.  پسرم خیلی مقاومه به درد و اصلا شکایت نمی کنه. دکتر مرعشی بهش سه تا آمپول نوشت و دوتا زیتروماکس و دوتا قطره برای گوشش .هر کدوم از این سه تا آمپول رو با یه فیلمی زدیم. اولی که نزدیک داروخانه دکتر توسلی یه خانمی بود و بردیمش اونجا. محمد که هیچ وقت گریه نمی کرد ، گریه زاری راه اندخت و تا قرداش می گفت درد می کنه. شب دوم بردیمش نزدیک خونه باباجونش. یه پیرمردی بود که آمپولش رو زد. برای آروم شدنش یه سک سک براش خریدیم. خونه باباجون هم بودیم و زیاد ناراحتی نکرد. دیشب که آمپول آخر بود و ما عصرش جلسه بودیم که دیدیم بیرون خاک خیلی زیاد شده . امین اومد دنبالمون. از محمد پرسیدیم کجا بریم ؟ کدوم بهتر بود؟ گفت بریم کیانپارس. رفتیم اونجا دیدیم تعطیله. محمد هم که از اول نمی دونست خونه باباجون رو انتخاب کنه با درد بیشتر یا درد کمتر رو بدون خونه باباجون، گفت بریم خونه بابا جون. رفتیم سراغ همون پیرمرده. محمد حاضر نبود بخوابه. چنان محکم خودشو گرفته بود که نگو. به زور درازش کردیم و آمپولش رو زد. به خاطر لپ لپی که از دیشب نشون کرده بود برای بعد از آمپول امشب ساکت شد.  لپ لپ خریدیم و رفتیم خونه باباجون. هانیه اینا هم اونجا بودن و حسابی به محمد خوش گذشت.

چیزی که برام جالبه حساس شدن محمده به خاطر خوردن آنتی بیوتیک. شنیده بودم بچه ها نازک نارنجی میشن اما این بار خودم دیدم. مثلا دو روز پیش محمد با گریه اومد پیشم ، انگار از یه چیزی ترسیده باشه، گفت مامان مگس میاد پیشم. یه ربع داشت گریه می کرد به خاطر مگس. منم زیاد تحویلش نگرفتم ولی سعی کردم آرومش کنم.. خودش گریه‌ش رو تموم کرد و اومد پیشم. بعد کلی براش توضیح دادم تا آروم شد. دیروز هم تو جلسه چند بار دیگران اذیتش کرده بودند و گریه کرد. چیزی که سابقه نداشته. همیشه همین بچه ها بودن و همین بازی ها رو میکردن. به نظرم دیروز حساسیت محمد بالا رفته بود.

یه عادت خوبی که محمد داره اینه که خیلی زود با شرایط کنار میاد. داروهاش رو چون میدونه برای خوب شدن خودشه بدون هیچ بهانه ای میخوره. من هیچ وقت برای دادن دارو به محمد مشکلی نداشتم. 

این چند روز هم هر بار که قطره تو گوشش ریختم کلی خندیده و گفته «مامان قطره انگار قلقلکم میده.» بعدم برای باباش تعریف کرده که «بابا! مامان که قطره می ریزه تو گوشم انگار قلقلکم میشه. خنده‌م میگیره. »

ماشالا انقدر خوش اخلاقه که از هر چیزی برای شادی و خنده استفاده می کنه. اصلا بچه ای نیست که گریه عادتش باشه.برای همینم وقتی گریه میکنه برامون خیلی سخته. این دو سه شب حس می کردم الانه که باباشم گریه‌ش بگیره از گریه محمد.

خدا کنه هیچ یچه ای مرض نشه و همیشه همه بچه های دنیا سالم باشن.

 
لینک نوشته
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 10:35 قبل از ظهر -- محمد و مامان 

پسر ایرانی من
آقای چهارلنگ-همسر مدیر مهد - به محمد گفته: محمد تو شوشتری هستی یا دزفولی؟

محمد جواب داده: من ایرانی‌ام

 
لینک نوشته
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 2:55 بعد از ظهر -- محمد و مامان 

پسر خوب من
تو دیدار هفتگی خانوادگی ما، تعداد بچه های همسن محمد خیلی زیاده. برنامه اینجوریه که ما مامانها یه بحثی رو پی می‌گیریم و در موردش صحبت می‌کنیم و بچه ها هم بازی می کنن. وسط بحثمون تقریبا همه بچه ها میان و یه سر به مامانشون می زنن، به جز محمد. پسر گلم با هیچ کس دعوا نمی کنه و تو مدتی که نباید بیاد پیشم اصلا نمیاد، مگه کاری داشته باشه مثل دستشویی رفتن که اونم یکی دو بار پیش اومده.

این عکس مال جلسه چهارشنبه گذشته‌ست. وقتی که همه بچه ها از اتاق اومده بودن بیرون و یا داشتن با هم دعوا می‌کردن یا پیش مامانشون غرغر می‌کردن. پسر من داره جعبه درست می‌کنه. جعبه دوتایی. (دوتایی چون دو ردیف کنار هم داره)

محمد

موقع خداحافظی هم اصلا نمی‌گه بازم بمونیم و گریه و بداخلاقی نمی‌کنه. باوجودی که دوست داره بازم بمونه و بازی کنه اما وقتی قراره بریم خیلی مردونه می‌پذیره و نقاشی خداحافظی از نرگس خانم می‌گیره و برمی‌گردیم خونه.(نقاشی خداحافظی سه چهار تا برگ نقاشی آماده رنگ‌آمیزیه که نرگس خانم به بچه‌ها میده برای خونه)

محمد

این عکس محمد توی اتاق خودشه در تاریخ ۴۲/۱/۱۳۸۷(قبل از انجام پروژه آرایشگاه رفتن!)

 
لینک نوشته
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 2:52 بعد از ظهر -- محمد و مامان 

محمد و بازی هاش

  سفینه فضایی: ۲۷/۱/۸۷      

   سفینه فضایی

 

 آدم آهنی ۳۱/۱/۸۷ 

  آدم آهنی

 

بلندگویی که مامانِ یوسف برای محمد ساخته، و کاربردهای مختلفی داره مثل دوربین:

محمد

 

 
لینک نوشته
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 ساعت 4:56 بعد از ظهر -- محمد و مامان 

نقاشی حشرات
این پروانه و کشفدوزک رو محمد کشیده برای من و باباش.

نقاشی حشرات

 
لینک نوشته
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 ساعت 3:16 بعد از ظهر -- محمد و مامان 

باقلا
در حال خوردن باقلا پلو، خواستم یه باقلا رو بردارم با قاشق که دیدم محمد هم قصد همین کارو داره:

من:- اِ محمد شما هم باقلاهاشو می خوری؟

-بله مامان.

-مثل من.پس هردو باقلا خیلی دوست داریم.

-انگار هردو شوشتری هستیما

 
لینک نوشته
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 ساعت 2:10 بعد از ظهر -- محمد و مامان 

مورچه
-مامان ببین یه مورچه گرفتم با دستم. و یه مورچه داره رو آستین لباس محمد بالا میره.

چند دقیقه بعد:

-مامان یه مورچه گذاشتم تو یخچال که خُنک بشه.

-برو درش بیار، الان هر چی تو یخچال داریم میخوره.

-باشه

چند دقیقه بعد:

-محمد مورچه رو درآوردی؟

-نه مامان قایم شده بود.

 
لینک نوشته
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 ساعت 1:20 بعد از ظهر -- محمد و مامان 

پارک قوری
از اون روزی که مطلب پارک رو نوشتم، چند بار دیگه هم محمد گفت بریم پارک و هر بار به دلیلی نشد. ایام عید همهر وقت شب بیرون بودیم تو راه برگشت محمد هر وقت پارک بادی می دیدمی گفت بریم پارک و معمولا انقد دیروقت بود که نمیشد بریم، تا اینکه چند شب پیش برنامه ریزی کردیم و به انتخاب محمد رفتیم پارک بادی قوری :

اول می ری بالا

پارک قوری

بعد سر می خوری و پایین میای

پارک بادی

استخر توپ هم که خیلی خوبه

استخر توپ

چون خیلی خلوت بود با ۵۰۰ تومن اندازه دو تا بلیت اجازه دادن بچه ها بازی کنن . و بر خلاف بیشتر وقتا که محمد در پاسخ سؤال خوش گذشت میگه نه اون شب گفت آره.

اینم اخلاق محمده که همیشه از یه چیزی ناراضیه. مثلا خونه باباجونش رفتیم و بچه های عموش هم بودند، امین با بچه ها وسطی بازی کرد و خیلی خوش گذشت بهشون. تو راه برگشت از محمد پرسیدیم خوش گذشت؟ گفت نه. گفتیم چرا؟ گفت زود تموم شد!! یا مثلا اگه وسطای بازی دو دقیقه با یکی دعواش شده باشه میگه یه کم خوش نگذشت ، فلان بچه اذیتم کرد.

 

 
لینک نوشته
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 ساعت 10:42 قبل از ظهر -- محمد و مامان 

تعطیلات نوروز 87

امروز رفتم مهد کودک. خمیر بازی کردم. یه چیز آتشی درست کردم، اسمش رو گذاشتم هواپیمای آتشی . پیک بهارمو تحویل دادم اولش به خانم.

اول عید مامان جون و دایی علیرضا و خاله فاطمه و عمو روح الله و آقاجون با ماش+ینشون اومدن خونمون.

بقیه رو هم محمد اصلا یادش نمیاد که کجاها رفتیم و چه کردیم.

امسال من فرصت نکردم هفت سین درست کنم و سفره هفت سین نداشتیم. محمد هم کلی هر روز من رو توبیخ کرده که چرا سفره هفت سین نداریم و بهم یادآوری کرده کهسال دیگه زودتر کارامونو بکنیم که برسیم هفت سین درست کنیم و من هم گفتم چشششششم.

از طرف مهد هم پیک بهاری داشتن که محمد انجامش داد و امروز برد مهد. تو یه صفحه باید تصویر خانواده می کشیدن که محمد خیلی بامزه کشید. اول مامانو کشید ، بعد خودش رو خیلی خیلی کوچولو کشید و گفت مامان من اینجام وسط شما و خیلی ریزم، چون کوچولوام. بعد بزرگ بزرگ میشم ، اندازه بابا. بعدم باباشو کشید بزرگتر از همه و در واقع بزرگترین اندازه ای که فضای نقاشی اجازه میداد و پاهاش بابا رو موجدار کشید و گفت پای بابا درد میکنه!(فکر کنم اثر اینه که خیلی بهش میگم بابا سرش درد میکنه یواش حرف بزن یا یواش بازی کن بابا خوابه و سرش درد میکنه)

روز اول عید هم برنامه محمدو بچه های مهدشون رو تو تلویزیون نشون دادن ولی ما بیرون بودیم و ندیدیم، عوضش داییم و عموم دیده بودن و کلی برام تعریف کردن. تارا جونم که دیده و کلی ذوق کرده. خیلی دوست داشتم خودم ببینمش و ضبط کنم اما نشد.

از عکسهای عید هم بعدا میام و میذارم!

 
لینک نوشته
یکشنبه هجدهم فروردین 1387 ساعت 12:25 بعد از ظهر -- محمد و مامان 

بیا بیا با دستامون
بیا بیا با دستامون    تو باغچه‌ها گل بکاریم
پشت همه پنجره‌ها   گلدونای گل بذاریم

گرد و هوارُ* پاک کنیم    از سر و روی شهرمون
پرنده‌ها رو پر بدیم      با دستامون به آسمون**

تو کوچه‌ها پس‌کوچه‌ها    برگا رو جارو بکنیم
سبزه بکاریم لب جوب
*** هوا رو خوشبو بکنیم

با هم بریم به دشت و کوه عطر و گل و شاپرکه

بیا بگیم عید اومده  به هم بگیم مبارکه

*: غبار- و محمد اصرار داره که خانممون گفته هوار

**: چون آسمون آی با کلاه داره دادم خودش بنویسه. با دستای کوچولوش می‌خواست با یه دست هم شیفت رو بگیره و هم دکمه H رو فشار بده. بعد که دید انگشتای یه دستش اینهمه از هم باز نمیشه دو دستی آ روتایپ کرد.

***: جو

 بعد از مدت‌ها خودش تنهایی با کلی ذوق تابپ کرد و دستور داد که برزگش کنم براش: آب بابا

 تک‌تک ارقام صفحه کلید: ۱۲۳۴۵۶۷۸۹۰ مامان حالا چند شد؟

-یک میلیارد و دویست و سی و چهار ملیون و پونصد و شصت و هفت هزار و هشتصد و نود - اَاَاَ

نمره‌ات چنده مامان؟ ۲۰

 یه نمره دیگه هم می‌خوام بهت بدم مامان: ۳۰

-بعد ِسی و نه چنده؟ چهل؟  -بله

۴۰

۵۰

۶۰

۷۰

۸۰

۹۰

۱

! یک با فیشت میشه علامت تععجب. کلی خندیدم از این فیشت گفتنش

۱۰۰۰ اینم هزار

۱۰۰ و صد

پ.ن: این رنگ جدید به معنی حرفای محمده که من بدون اجازه‌ش اینجا می‌نویسم. برای یادآوری میگم که نوشته‌های قرمز رو خود محمد تایپ می‌کنه با راهنمایی من و نوشته‌های صورتی رو محمد می‌گه به من و من عین حرفاشو تایپ می‌کنم. البته به جز این پ.ن که تمامش حرفای و نوشته‌های منه!

 
لینک نوشته
دوشنبه بیستم اسفند 1386 ساعت 7:11 بعد از ظهر -- محمد و مامان 

گردش های ما با ماشین

جمعه ۳-۱۲-۸۶ اولین باری بود که با ماشین خودمون بیرون رفتیم و ناهار بردیم پارک قوری، خیلی خوش گذشت.

پارک قوری

پارک قوری یه پارکه کنار رودخونه کارون ، انتهای خیابون گلستان اهواز که یه قوری بزرگ قرمز داره!

پنجشنبه هفته بعد یعنی ۹-۱۲-۸۶ رفتیم پارک جنگلی جاده شوشتر ، با عمه و عموی محمد.

توی ماشین

این ژست رو آقا محمد گرفته که من ازش عکس بگیرم:

 اونجا حسابی با سعید و هانیه خاکبازی کردند:

خاک بازی

و یه عکس دسته‌جمعی : سعید،هانیه،معصومه و محمد و مهدی که جاش خالیه (آقا مهدی دانشمند،مثل همیشه تو دنیای خودش داره تحقیقات علمی انجام میده)

 

 
لینک نوشته
دوشنبه بیستم اسفند 1386 ساعت 12:38 بعد از ظهر -- محمد و مامان 

ماشین بازی خونه باباجون

آقا محمد ، وقتی قراره بریم خونه باباجون یه کیف برمی‌داره و تا می‌تونه اسباب بازی می‌ذاره توش.مثل این ماشینا:

ماشین بازی

 
لینک نوشته
دوشنبه بیستم اسفند 1386 ساعت 12:28 بعد از ظهر -- محمد و مامان 

1+1=2
بعد از شام ، وقت میوه خوردن:

۲=۱+۱

کار محمده ، من بی تقصیرم

 
لینک نوشته
دوشنبه بیستم اسفند 1386 ساعت 12:21 بعد از ظهر -- محمد و مامان 

گنجشک لالا
از این به بعد توی وبلاگ محمد طلا- مرد شمشیری با اسپیکر روشن تشریف بیارید.

گنجشــــک لالا سنجـــاب لالا    آمــــد دوبــــاره مـهـــتـاب لالا

لالالالایی لالالالایی  لالالالایی لالالالایی

گل زود خوابید مثل همیشه    قورباغه ساکت خوابیده بیشه

لالالالایی لالالالایی لالالالایی لالالالایی

جنگـــــل لالالا بـرکــه لالالا    شب بر همه خوش تا صبح فردا

لالالالایی لالالالایی لالالالایی لالالالایی

آهنگمون خوبه؟

اصل ساعت گذاشتن توی وبلاگ دستور  و  این ساعت گربه‌ای هم انتخاب خود گل‌پسره.

 
لینک نوشته
پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 ساعت 4:13 بعد از ظهر -- محمد و مامان 

من شام مثل صبحونه نمی‌خوام
دیشب من برای شام چیزی آماده نکرده بودم. باباامین که اومد قرار شد نون و پنیر و چای بخوریم برای شام.

-محمد! قراره شام نون و پنیر بخوریم ،مثل صبحانه.

- نه.من نمی‌خوام شام مثل صبحانه باشه.

-یه کم خورشت سبزی داریم.می‌خوای اونو برات گرم کنم؟

-آره

بعد هم همون یه ذره خورشت سبزی رو خورد و به طرز شگفت‌انگیزی خودش رفت و خوابید!

لازم به ذکره که روز قبل هم خورشت سبزی به سفارش خود آقا محمد درست شده بود. پسر شوشتری حسابی اهل خورشت سبزیه و شوشتری بودن خودش رو اثبات می‌کنه.

الهی که من فدای این سلیقه غذاییش بشم

 
لینک نوشته
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت 4:44 بعد از ظهر -- محمد و مامان 

جشن هلال احمر

اون برنامه جشن که قرار بود رئیس سازمان هلال احمر ایران بیاد تو مهد محمد اینا دیروز برگزار شده بود. اما بشنوید از مامان محمد با یه روز تأخیر:

پریشب ما خونه باباجون محمد بودیم و وقتی برگشتیم ساعت ۱۱ بود که محمد خوابید. دیروز صبح بس که باهاش شرط کرده بودیم از شب قبل ، مجبور شد بدون بداخلاقی زود بیدار شه ولی واقعا خسته بود و خوابش میومد که رفت مهد. ظهر که اومد خونه تا شب هم با هم بازی کردیم و تلویزیون نگاه کرد تا اینکه باباش اومد. گفتیم شاممون رو بریم بیرون ، بعد دیدیم دیر میشه و فردا صبح محمد اذیت میشه تو بیدارشدن. شام خونه خوردیم. محمد یه کم غذا خورد و پا شد رفت. هر چی صداش کردم بیاد بقیه غذاشو بخوره جواب نداد. رفتم دیدم رو تختش و اردک به بغل خوابه. همچین خوابیدنی شاید سه بار تو عمر محمد اتفاق افتاده باشه. ما هم خوشحال که امشب زود خوابید. صبح هم خیلی سر حال بیدار شد. من هم یه لباس مرتب تنش کردم و یه دست دیگه هم گذاشتم تو پلاستیک و رفتیم مهد.دم در مهد پارچه زده بودن و مقدم رییس سازمان هلال احمر کشور  رو تبریک گفته بودند. من و باباشم دوباره کلی ذوق کردیم که محمد هم تو گروه سروده . لباسا رو که به مربیش دادم گفت: اینا چیه؟ گفتم: خودتون گفتید سرود دارن، خانم ملازاده هم اومد دم در. گفتم: خانم چهارلنگ گفتن برای سرود لباس مرتب براش بذارم. خانم ملازاده گفت: دیروز بود جشن. بچه ها هم اجرا کردند، خیلی هم خوب خوندند. منم برای جلوگیری از ضایع شدن بیش از حد کلی تشکر کردم و گفتم واقعا افتخار می‌کنیم که محمد تو این مهده و افرین به شما که این مراسم تو مهدتون بوده.خلاصه دست از پا درازتر با لباس‌های شیک محمد برگشتم .

ظهر هم که محمد اومد خونه یه کیف دارا و سارا دستش بود که میگه جایزه اجرای سرودمونه. توی کیف هم یه سری لوازم امدادرسانی هست، شامل چسب زخم و باند و دستمال کاغذی و گاز استریل و بتادین و چراغ قوه و یه بسته کوچولو پنبه . خیلی بامزه‌ست.

 

 
لینک نوشته
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت 4:39 بعد از ظهر -- محمد و مامان 

زمستان اهواز

من و محمد و باباش تو ماشین بودیم.محمد به بابا گفت :"بابا درجه رو اینجوری گذاشتی که یه کم گرم بشه؟" نگاه کردم دیدم درجه گرما و سرمای ماشین وسطه ولی یه کم به سمت گرما چرخیده که محمد به این نتیجه رسیده.

گفتم نه گلم هوا به این گرمی. بخاری که روشن نمی‌کنیم.

محمد با حالت خاصی می‌گه نـــــَــــه مامان. مگه نمیدونی زمستانه. زمستان هوا سرده. الان ما توی ماه اسفندیم.فهمیدی؟ اسفند.

گفتم بله می‌دونم عزیزم اما اینجا اهوازه. تو شهر ما آخرای زمستون هوا کم کم گرم می‌شه.

هر چی من توضیح دادم و در شرح شهر گرمسیر و سردسیر سخنرانی کردم محمد قبول نکرد که نکرد. اصرار داره که الان چون زمستانه هوا سرده و گرم نیست!

الان زمستانه نه زمستون، یه وقت اشتباه فکر نکنید.

محمد طلا

این عکس‌ها مال اول اسفنده که من می‌رفتم کلاس رانندگی و محمد با باباامین نمایشگاه صنعت بود . محمد وسط تجهیزات اتوماسیونی باباش با آستین‌های بالا زده مشغول نقاشی و رنگ‌آمیزی با مدادرنگی و پاستله.

محمد در نمایشگاه صنعت

آخیش! بعد از مدت‌ها دو تا عکس از محمد آپلود کردم. عذاب وجدان گرفته بودم که هیچ عکسی ازش نذاشتم تو وبلاگش.

 
لینک نوشته
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 ساعت 4:46 بعد از ظهر -- محمد و مامان 

سرودهای محمد
از مهد که اومد گفت مامان خانم ملازاده گفته بهش زنگ بزنی. زنگ بزنیا. من بهت گفتم. گفتم باشه. بالا که رسید زنگ زدم مهد.خانم چهارلنگُ مدیر مهد گفت که چهارشنبه جشن داریم که مسئولان هلال احمر استان و کشور میان و برای صدا و سیما برنامه ضبط میشه. محمد هم توی صف اول گروه سروده. یه سرود خوشامد گویی دارن.لطفا لباس رسمی تنش کنید. گفتم چشم.

محمد مدتیه که شعر می‌خونه برامون توی خونه. قبلا کلی التماسش می‌کردیم تا شعراشو بخونه اما حالا خودش مشتاقانه پیشنهاد می‌ده که برامون بخونه:

با آهنگ نازنین مریم بخونیدش:

خوش اومدین مامان و بابا    توی جشن ما
شده از شما       روشن چشم ما
شکرت ای خدا
چه روز قشنگی    جشن رنگارنگی

 

*****************************************************

 فصل پائیـــز که مشه با زحمت فراوان     گنــــــــــدما رو می‌چیــنن کشـــاورز مهربان
گنـــــدم چیده شده حالا باید آرد بشه        بعدش با یه کمی آرد خمیر نان درست شه
حالا توی نانـــوایی نانوا می‌پـزه یک نان     از گندمی که نان را به دســـت آوردیم از آن

کشـــــور ما قشنگه       قشنـــگ و رنگارنگه
هم کوه داره هم صحرا     هـم رودخونه هم دریا
هم میوه های شیرین      ســـــــبزه و باغ رنگین
پرنـــده هـای رنگـــی      رنگـــا به این قشنگی
گــوسفند و گــاو و بره       جنگـــل و کـــوه و دره
هر نعمتی که اینجاس       هر چی که توی دنیاس
خــــدا به ما بخشیده         دنیـــــــــا رو آفــــــریده

مــا زاده ایــرانیم       اففار* خــــوش بیاینم
از دودمان کوروش      در ملک ایران سرخوش
پیوسته داریم امید     ایـــــران بمـــاند جــاوید
جـا جـا جــاویـد

ایران سر است و ما تن   بی سر نباد یک تن
هـر کس که ســر ندارد    هـرگز ثـمــر نـــدارد
از جــان و دل بخــواهی     ایــران بمـاند جـاوید
جـا جـا جــاویـد

*اطفال

نقاشی کشیدن و رنگ‌آمیزیش هم خیلی عالی شده.اما وقت نمی‌کنم عکس بگیرم ازشون و بذارم اینجا.

 

 
لینک نوشته
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ساعت 2:51 بعد از ظهر -- محمد و مامان 

احساس تنهایی-بهترین بابابی دنیا
دیروز ، من کلاس آموزش رانندگی بودم و محمد با باباامین رفته بود نمایشگاه صنعت. بعد از کلاس رفتم دنبالش که با هم بیاییم خونه. محمد میگه: مامان، من و شما بدون بابا احساس تنهایی می‌کنیم. بهش گفتم: من و شما که با هم هستیم .دیگه تنها نیستیم. و محمد اصرار داره که من و مامان بدون بابا احساس تنهایی می‌کنیم.

خونه که اومدیم ازش پرسیدم: محمد می‌دونی بهترین بابای دنیا کیه؟
گفت: بابای من.
گفتم: آفرین.
-ولی مامان یه بابای دیگه هم هست.
-کی؟
-اگه گفتی؟؟
-نمیدونم
-بابای شما و خاله فاطمه و دایی علسرضا. کی؟
-آقاجون.
-آفرین مامان! ... مامان! می‌دونی بهترین مامان دنیا کیه؟
-من؟
-بله. یه خانم دیگه هم هست.اگه گفتی..
-خاله فاطمه؟
-بله. یه مامان دیگه هم هست.مامان شما و خاله فاطمه و دایی علیرضا
-مامان جون؟
-بله. یکی دیگه هم هست.
-بی‌بی جون؟
-بله.

 
لینک نوشته
جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 7:0 بعد از ظهر -- محمد و مامان 

پارک
بابا و محمد:

-محمد بیا شامتو بخور، پسر خوبی باش که فردا هم با هم بریم.

-آره. بریم شرکت بعدم بریم نمایشگاه.

-بله.

-باباااا بعدشم بریم پارک . بریم پارک بادی. بعدم بریم پارک ماشین سواری. بعدم بریم پارک قایق سواری.

-باشه  بابا. همه این جاها میریم.

من و بابا کلی ذوق کردیم از این همه فهمیدگی محمد. تا قبل از ماشین دار شدن، نشده بود اینجوری بگه بریم پارک. اما حالا درک کرده که میشه و با کلی هیجان از باباش خواست که ببرتش همه پارکایی که دوست داره.

امروز صبح هم باباامین قبل از رفتنش به من گفت امشب اگه هوا خوب بود میریم پارک. هر هفته یکی از پارکایی که گفته می‌برمش.

 
لینک نوشته
پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت 11:56 قبل از ظهر -- محمد و مامان 

حرفای خوشگل
۱۳۸۶/۱۱/۲۲ محمد و مامان:
-ماماااان یه خبر خوش دارم برات
-چه خبری؟ (با کلی هیجان ساختگی)
-رفتم راهپیمایی.راه رو پیماییدم  همه آدما راه رو می‌پیماییدن. بعد چیزای ایرانی و انقلابی می‌گفتن. روح الله می‌گفتن. یه آقایی تو یه ماشین وانت چیز می‌گفت . مردم هم اونو می‌گفتن.
-شما هم گفتی؟
-نه. آقاجون ومامان جون هم نگفتن.(اونا رو هم لو داد. با جمعیت شعار ندادن)
- مامان! شما نبودی. من برات توضیح می‌دم.
-خیلی ممنون عزیزم!

۱۳۸۶/۱۱/۲۴ - با دایی علیرضا دعواشون شده بود و محمد با قهر اومد پیش من و در اتاق رو محکم بست. بغض تو گلوش گیر کرده بود.
- اگه می‌خوای یه کم گریه کن .
قرار بود با دایی و مامان جون برن خونه خاله فاطمه (که محمد در هیچ شرایطی از خاله فاطمه نمی‌گذره)
- می‌ری باهاشون؟
- باشما.
-من درس دارم .نمی‌تونم.
-می‌مونم تا درسِت تموم شه.
-خیلی طول می‌کشه درسم، گلم.
قبول کرد که با دایی اینا بره. بعد با بغض گفت:
-اول یه چیزی بگم؟
-بگو
-نه . وقتی برگشتیم می‌گم.
-حالا بگو.
-باشه. باید به دایی بگم معذرت!
بعد آماده شد و قبل از رفتن به دایی گفت: ببخشید!
مامان فدای این عذاب وجدانش که می‌نست تقصیر خودشه که با دایی دعواش شده و باید معذرت خواهی کنه

۱۳۸۶/۱۱/۲۸محمد و مامان جون:
-محمد ، حالا شما بری اهواز ما دلمون برات تنگ میشه .چی کار کنیم؟ اصلا بیایید قم زندگی کنید.
-نمیشه که. شما بیایید اهواز. زیر خونه‌تون چرخ بذارید و بیاریدش اهواز

 

 
لینک نوشته
سه شنبه سی ام بهمن 1386 ساعت 8:27 بعد از ظهر -- محمد و مامان 

مسابقه قرآن
مسابقات قرآن مهدکودک های اهواز بود. محمد هم یکی از بچه هایی بود که از طرف مهد خودشون برای مسابقه انتخاب شده بود. ساعت ۷:۳۰ صبح سه شنبه مهد بودیم که ساعت ۸ برن محل مسابقه. نذاشتند که مادرها برن اونجا. ظهر از شرکت زنگ زدم خانمشون گفت محمد عالی بوده. خیلی خوب خونده. نتایج مسابقه رو قراره امروز اعلام کنند چون مسابقات توی سه روز برگزار میشد و مهد محمد اینا همون ورز اول رفته بودند. خیلی هم خوشحال شدم وقتی شنیدم مدیر مهد محمد یکی از بانیان مسابقه قرآن بوده. چون خانم برونی خیلی آدم بانشاطیه و به همه مسایل روانی کودک توجه داره. ظاهرش رو هم که ببینی فکر نیم کنی به مسایل دینی اینقدر توجه داشته باشه ولی ایمان داره. و این ایمان رو در بچه ها ایجاد می کنه. خیلی با شادی و نشاط باهاشون کار می کنه. واقعا خدا رو شکر می کنم که این مهد رو پیدا کردیم. برای مسابقه هم من کاری نکردم. همش همون سوره هایی که توی مهد یاد گرفتند بود.

یواشکی: دیروز مسابقه من خبر شدم که همچین برنامه ای هست. به امین که گفتم ، یه ماشین قرمز خوشگل براش خرید که بعد از مسابقه بهش بدن. کلی باهاش داره حال می کنه محمد.

داریم میریم قم با مامانم اینا. کلی کار دارم و باید چمدون رو پر از لباس گرم بکنم. اهواز هوا کاملا بهاریه اما اونجا میگن خیلی سرده.بعدا اگر شد بیشتر از محمد و مسابقه قرآن می نویسم.

 

 
لینک نوشته
پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 ساعت 9:59 قبل از ظهر -- محمد و مامان 

وقتی محمد نی‌نی بود!

اینا عکساییه که نی‌نی بودم، کوچولو بودم ،اندازه نخود بودم:در فرهنگ محمدِ گلِ ما ،نخود سمبل همه چیزهای کوچک است.

محمدکوچولو

اون وقتا که وسط جلوی سرش پنبه میذارن.

محمد کوچولو

نوزادی با موهای طلایی

محمد کوچولو

اولین لبخند

محمد کوچولو

می‌خواستیم بریم دکتر برای اولین چکاب. چشاشو باز کرده ببینه چه خبره؟

محمد کوچولو

چه خواب نازی

این عکس‌ها طی عملیات انتحاری نجات اطلاعات هارد قبل از فرمت شدن کشف شدند و تاریخ اونها نیمه اول آذر ۸۲ هست. یعنی از لحظه تولد تا ۲۰روز بعد.

 

 

 
لینک نوشته
دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 ساعت 2:25 بعد از ظهر -- محمد و مامان 

پروانه آهنی
-مامان ببین چه پروانه‌ای با مگ درست کردم.

پروانه

- ببببه. چه خوشگله.

-مامان تقدیم به شماست.

-دستت درد نکنه پسر گلم. خیلی ممنون.
اینا که شاخکاشه، این چیه اون پایین؟

- نیششه دیگه. (اینم پرسیدن داره دیگه؟؟مامانا چه چیزای ساده‌ایو نمی‌فهمنا!)

-مثل نیش زنبور؟

-آره.

 

 
لینک نوشته
یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ساعت 10:47 بعد از ظهر -- محمد و مامان 

من -مامان محمد- این وبلاگ رو برای پسر گلم ساختم تا هر چی دوست داره بنویسه.
جمله های قرمز (یا زرد) رو خودش گفته و من کلیدها رو نشونش دادم و تایپ کرده.جمله های صورتی رو گفته و من نوشتم.
نظرات دیگران خیلی خوشحالش می کنه!!
لطف کنید توی نظرات محمد رو مخاطب قرار بدید که من عینا براش بخونم.!!!
ممنونیم که سر زدین!

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آرشیو موضوعی
اختراعات من

کارهای خوب من

شیرین زبونی های من

آرشیو وبلاگ
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386

پیوندها
کتاب کودک
مامان زهرا
زن عمو
عمه
دایی علیرضا
آجی معصومه- دختر عمو
بابابزرگ مجازی
هایکو
بلاچه-پرنیان
به خاطر خودم میگی؟-حسین
دل آرام
سارا
آرش
ماهان
ایلیا
دیبا و پرند
سایت کودک
ریحانه
امیرعلی
آرین
علیرضا
تینا و سینا
نوید
نوید-گل بابا و مامان
یونا
ایلیا-حس قشنگ مادری
روبین
آقا مهدی
پگاه و پارسا
کیان و کیارش
هیراد
کیارش و کسری
پگاه ، پویا و پایا
کیانا و رایان
ستایش
نسیم
سالار و مامانش
باران
نیکان
وبلاگ بابای آقاجون سلیمون
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
:: طراح قالب::


  RSS  
پرشین وبلاگ